بنابه گزارشات رسیده از تهران تعداد زیادی از جمعیت معترض برای گرامیداشت یاد جانباختۀ آزادی ندا آقا سلطان با در دست داشتن شمع به سوی میدان جمهوری در حال حرکت هستند.
جمعیت معترض برای گرامیداشت جانباختن زنده یاد ندا آقا سلطانی با در دست داشتن شمع از خیابان جیحون شروع شده و از خیابان نواب به سمت میدان جههوری در حال حرکت هستند.این جمعیت که اکثرا از دختران جوان و خانم های تشکیل شده ساعاتی پیش آغاز و در حال گسترش می باشد . مغازه داران خیابانهای فوق با بستن فروشگاههای خود به جمعیت می پیوندند. و هر لحظه بر تعداد جمعیت افزوده می شود.جمعیت با روشن کردن شمع ها یاد و خاطرۀ زنده یاد ندا آقا سلطان را گرامی میدارند. نیروهای سرکوبگر سر تقاطع ها ایستاده اند ولی مردم بدون توجه به آنها و برخوردهای وحشیانه آنها به حرکت خود ادامه میدهند. موتورسوارهاو نیروهای سرکوبگر که با ماشینهای مملو از افراد گارد ویژه ،سپاه پاسداران ،بسیجی و لباس شخصیها با باطومهای خود آماده یورش به جمعیت هستند. تا این لحظه هیچ گزارش از درگیری نرسیده است.
چشمان بیدار:دکتر آرش حجازی، مردی که می خواست ندا را نجات بدهد پزشکی است که آنجا حضور داشته و آن صحنه دلخراش را توصیف می کند http://news.bbc.co.uk/2/hi/8119713.stm
دکتر آرش حجازی، شاهد آخرین لحظات ندا: قاتل ندا یک بسیجی بود!
گلوله به آئورت و ریه ندا اصابت کرده بود و خونریزی به مرگ او انجامید. دکتر حجازی می گوید تیر از جلو به ندا اصابت کرد و از پشت هم خارج نشد. پس از بی ثمر ماندن تلاشهای اطرافیان ندا برای نجات جان او، اتومبیلی از راه می رسد و ندا را با آن به بیمارستان می برند.
دکتر حجازی اندکی بعد می شنود که مردم فریاد می زنند قاتل را دستگیر کرده اند. آرش حجازی به جایی که فریادها از آنجا به گوش می رسیده می رود و می بیند که مردم یک بسیجی را خلع سلاح کرده اند. فرد دستگیر شده چند بار گفته است که قصد کشتن ندا را نداشته است. دکتر حجازی تأکید می کند بسیجی دستگیرشده تیراندازی به سوی ندا را انکار نکرد اما پیوسته می گفته است به نیت قتل شلیک نکرده است. پس از دقایقی، مردم چاره ای جز رها کردن بسیجی دستگیرشده نمی بینند اما کارت شناسایی بسیج را از او می گیرند.
آرش حجازی می گوید انگیزه آمدن او به خارج از کشور، بیان این واقعیات است. شاید یکی از تکان دهنده ترین بخشهای سخن حجازی، این جملات در توصیف احوال درونی او بلافاصله پس از مرگ ندا باشد: «برای نخستین بار در عمرم ترس مرگ مرا فرا گرفته بود وقتی می اندیشیدم گلوله ای که ندا را کشت می توانست به من اصابت کند. و همین ترس از جان خود، مرا شرم زده کرد چرا که لحظاتی پس از دیدن نگاه معصومانه ندا هنگام مرگ، به فکر جان خود افتاده بودم.»
مصاحبه حجازی با بی بی سی (به زبان انگلیسی):
http://news.bbc.co.uk/1/hi/world/middle_east/8119713.stm
anima
:همیشه در انقلاب ها یی که رخ داده است این مردم بودند که با درک ِ شرایط اسفبار خود اقدام به مبارزه کرده اند، این مردمی که در خیابان ها کشته شده اند برای زندگی خود چیزی برای ادامه نمی یافتند ، آنها در نفی خود به نفی جامعه گرویدند و اکنون درخاک آرمیده اند، بهترین ایده الان ایده ای است که به آزادی بیانجامد، وگرنه تنها تئوری است. مردم نا آگاه می آیند اما نا آگاه نمی میرند! اکنون باید صرفا مبارزه کرد. باید این مبارزه در تن مردم رسوخ کند. دیگر کسی به جای دیگری نمی نویسد.. نوشتار مرده است و عمل از زبانه های آن تنوره میکشد...
کهنه باید پذیرش نو را قبول کند، در وضعیتی که الان داریم تنها بازسازی انجام می شود در حالیکه ما به دگرگونی نیاز داریم... تئوری در همین نقطه معنا می یابد . درون عمل رادیکال.
نترسید به خیابانها بیاید و این نیروهای خالی از فلسفه را ببینید که چه طور جان می دهند... اینها همه در نفی این نظامیان سنگ پرت کرده اند.. ما نه به سوی اصلاحات و نه به سوی فاشیسم می رویم.. ما به سمت خاستگاه تمدن بشری: آزادی و به دور افکندن خرافات و باورهای غلط پیش می رویم.
وبلاگ زیتون گور خود را می کنید!
• دیگر مردم فقط به عوض شدن رئیس جمهور راضی نیستند. دیگر رهبر و بقیه بالایی ها را نمی خواهند. همه احساس انزجار و نفرت داریم از حکومتی که به روی مردم پاک کشور گلوله می ریزد. تا آخرش با هم می مانیم... چون «اینان هراسشان ز یگانگی ماست» ...
اولش مردم راضی بودند به عوض شدن رئیس جمهور. با امید به عوض شدن شرایط رفتیم رإی دادیم.
بعد از تقلب عجولانه و تبریک عجولانه تر رهبر، مردم خیلی محترمانه گفتند ما قبول نداریم، آرا باید بازشماری بشود. هنوز راضی بودیم رهبر باشد، تشخیص مصلحت باشد، شواری نگهبان باشد. به جهنم! حتی آن قانون اساسی کوفتی با هزار اشکال سرجاش باشد. فقط احمدی نژاد نباشد...
خودمان سر صندوق ها بودیم خبر داشتیم حدودا هر کس چند رای آورده، پس اعتراض کردیم. تجمع کردیم. هر جا می رفتیم احمدی نژاد هم همانجا تجمع می گذاشت. با وقاحت ما را خس و خاشاک و کثافت خطاب کرد.
تجمع ها ادامه پیداکرد. این بار به گفته شهردار سه میلیون نفر در راهپیمایی مسالمت آمیز در تهران شرکت کردند. بدون یک کلمه توهین و فحش. خودشان باورشان نمی شد و با چشم های گشاد به این منظره نگاه می کردند. آخرش یکیشان تاب نیاورد و تیراندازی کرد.
در تلویزیون مرتب به مردم معترض اوباش و اغتشاش گر گفته می شد. تحلیل گرانی آمدند و هر چه مزخرف و دروغ از دهنشان بیرون آمد گفتند و برایمان خط و نشان کشیدند. عصبانیتر شدیم.
موبایل و اس ام اس و یاهو و فیس بوک و ... را به رویمان بستند روی تلویزیون های ماهواره ای پارازیرت انداختند. متحدتر شدیم . شب ها روی پشت بام، دروغ گویی و دیکتاتوری این ها را فریاد زدیم. و مجبور شدیم(به رغم لاییک بودن بعضی هایمان) از ظلم و جورشان به خدایی که ادعا داشتند می پرستندش و از او می ترسیدند پناه ببریم و الله اکبر بگوییم.
برای گرفتن حقمان هر روز به خیابان رفتیم. با وقاحت گفتند اینها عامل بیگانه اند. از اوباما و سارکوزی و براون دستور می گیرند. بمب گذار و مجاهد تقلبی تراشیدند و به تلویزیون آوردند. مکالمه تلفنی تقلبی پخش کردند که مثلا زنی از انگلیس رهبری جنبش را در دست دارد.
هر چه دروغ گفتند و سعی کردند از هم جدایمان کنند متحدتر شدیم و عزممان برای گرفتن حقمان جزم تر شد. دیگر نمی توانستیم در خانه بمانیم. بهمان توهین شده بود. هر روز با همدیگر در خیابان قرار می گذاشتیم.
اما هر روز بدون دلیل مردم را به خاک و خون کشاندند. بیش از ده نوع نیروی ویژه مثل سگ هار به جان مردم انداختند. راهپیمایی بزرگتری را تدارک دیدیم.
خیلی از روزنامه نگارها، وبلاگ نویس ها و روشنفکران شجاعی که فکر می کردند رهبری جنبش در دست آنهاست دستگیر کردند و طبق خبرها چند نفرشان هنوز زیر وحشیانه ترین شکنجه ها قرار دارند.
رهبرمان در نماز جمعه آمد به جای میانجی گری، اعتقادمان را به سخره گرفت. و با آوردن کل سپاهش از سراسر ایران خواست ارعابمان کند. فهمیدیم ارتش ۲۰ میلیونی بسیج که قرار بود از منافع ملت دفاع کند برای رویارویی با مردم تربیت شده اند.
رئیس نیروی انتظامی با دماغ سفیدشده از شدت ترس آمد تلویزیون برایمان خط و نشان کشید که هر کس فردا به خیابان بیاید جانش پای خودش است. کسانی که تا به حال ملتفت نشده بودند که خیابان ها هم مثل تمام ثروت این مملکت ارث پدری اینهاست و ابراز اعتراض در آن قدغن است حالیشان شد.
خیلی هامان وصیت نامه نوشتند. خیلی هامان باورمان نمیشد رژیمی که با راهپیمایی میلیونی مردم آمده و سوار شده، بیاید روی همان مردم آتش بگشاید.
دیروز گاز اشک آور و اسید و گلوله و باتوم بود که وحشیانه بر سر و روی مردم فرود می آمد. در بیمارستانها و درمانگاهها هم در امان نبودیم. خیلیها به توصیه دکترها مجبور شدند با اسم دروغین و بدون استفاده از دفترچه بیمه از شکستگیهای دست و پایشان عکس بگیرند و یا بخیه شوند، تا تحت تعقیب قرار نگیرند.
چه جوان هایی را سوار وانت و کامیون کردند و تا می خوردند با باتوم زدنشان و چون در زندان دیگر جایی نداشتند با لگد از ماشین به پایین پرتشان کردند. به زن حامله و پیرزن و پیرمرد هم رحم نکردند.
چشم ها همه از گاز اشک آور سرخ بود.
بهترین صحنه ها همکاری مردم و باز گذاشتن درهای خانه به روی معترضین و بدترین صحنه دیدن پیکر دختر زیبای ایران، ندا در فیلم بود که اشک به چشمان همهمان آورد... امشب الله اکبرها سوز دیگر داشت. شعار مرگ بر دیکتاتور شدت بیشتری داشت. خیلیها بعد از الله اکبر مرگ بر رهبر هم اضافه کرده بودند... و ندا جان، ندا جان راهت ادامه دارد...
دیگر مردم فقط به عوض شدن رئیس جمهور راضی نیستند. دیگر رهبر و بقیه بالایی ها را نمی خواهند. همه احساس انزجار و نفرت داریم از حکومتی که به روی مردم پاک کشور گلوله می ریزد.
تا آخرش با هم می مانیم.
چون «اینان هراسشان ز یگانگی ماست»